قابیل

هیچ حِرفَت را ببین کین عقل ما
تا نَد او آموختن بی اوستا

وای، چه خاکی بر سر کنم با این جنازه ی خون آلود که روی دستم مانده،
چقدر آن را این سو و آن سو بکشم؟ کجا پنهانش کنم؟ بیچاره شدم!

این زاغ دیگر برای چه به این جا آمده؟ چیزی را هم به منقار می کِشد، گویا زاغی مرده است. چرا چنگال بر زمین می خراشد؟ گودال می کَنَد. نگاه کن، جسدِ زاغ مرده را در گودال گذاشت و روی آن را با خاک پوشاند. وای بر من که از زاغی هم احمق ترم. چرا به عقل خودم نرسید که جسد برادرم را دفن کنم؟ زاغی باید آن را به من بیاموزد؟

برچسب,,,,,,,

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *